تبلیغات
شادمانی‏ های کوچک - در رویای غول چراغ جادو

جمع كوچكی هستیم كه با كمك و مهرِِِ مهربانانی چون شما، می‏خواهیم گام كوچكی برای تسكین دردهای كودكان تنها و فراموش‏ شده‏‏ ای برداریم كه صدای سكوت بغضشان از همین نزدیكی‏ ها به گوش می‏رسد، همین نزدیكی،پانزده كیلومتری پایتختی پر سروصدا ، از محله‏ های گمنام و خاموش ورامین.

ما را دراین راه، یاری دهید.

پیام صبا

جستجو

 

در رویای غول چراغ جادو

دوشنبه 3 خرداد 1389   08:13

 

  دیروز دوباره بعد از مدتی سری زدم به چند خانواده‏ی افغانی كه به واسطه‏ی بچه‏هایشان ماهانه از سرو كمك ناچیزی دریافت می‏كنند.(لازم به توضیح است كه مبلغی كه به این خانواده‏ها تعلق می‏گیرد،جداگانه و از محل كمك‏هایی است كه مشخصا برای همین افراد در نظر گرفته شده است، یعنی اشخاص نیكوكاری مایلند كمكشان برای این دسته از كودكان هزینه شود و این مبلغ از حساب كلی سرو جداست)


   شاید خیلی‏ها اعتقاد داشته باشند كه اصلا افغانی‏ها چرا باید در ایران بمانند؟ چرا وقتی هموطنانی داریم كه بیكار هستند و از زور فقر، گرسنگی می‏كشند باید به افغانی‏‏ها كمك كنیم؟

     نمی خواهم بگویم جهان وطنی نگاه كنیم و مرز بندی‏ها را ندیده انگاریم، اما این افراد كسانی هستند كه یا به كشور ما پناه آورده‏اند  و یا سال‏هاست این‏جا زندگی می‏كنند و همسایه و هم مكان ما شده اند. اگر از این زاویه نگاه كنیم كه وقتی خانواده‏ای حاضر است در شرایطی زندگی كند كه از همه طرف تحت فشار روانی و مادی است، از همه طرف تحقیر می‏شود و تهدید، كه این كشور را ترك كند، هیچ برگه‏ی هویتی ندارد، هیچ بیمه و سازمان حمایت‏كننده‏ای آنان را نمی‏پذیرد، فرزندانشان در هیچ مدرسه‏ای امكان تحصیل ندارند، با انواع بیماری‏ها و مشكلات نمی‏توانند به جایی مراجعه كنند و حتی حضور و وجودشان غیر قانونی‏است چه برسد به درخواست كار و كمك، مطمئنا خانواده‏ای كه این شرایط را برای زندگی انتخاب می‏كند پشتِ سر خود راهی ندارد و در كشور خودش وضعی به مراتب از این بدتر دارد.

    با هركدام از آنها كه صحبت می‏كنم، حاضر نیستند به افغانستان برگردند، آن جا هیچ‏كس را ندارند، حتی همین سرپناهی كه اتاقی متروكه یا طویله‏ای خالی رها شده است، هم همان‏جا برایشان فراهم نیست. بچه‏های بزرگترشان اینجا ازدواج كرده‏اند و اكثرا همسرانشان ایرانی هستند و خلاصه به نوعی پس از سال‏ها اینجا ریشه دوانده‏اند و سخت است با این همه فقر و مشكلات، تنها زندگی كردن و برگشتن و جدا شدن از فرزندان .
    ما كه خودمان در مقطعی از تاریخ كشورمان زندگی می‏كنیم كه با نگاهی گذرا به دور و برمان، هركداممان كسی را داریم كه به هر دلیلی اعم از سیاسی، اجتماعی، تحصیلی،روانی، عاطفی،و....  زندگی در كشور دیگری را ترجیح داده - یعنی حق انتخاب شرایط بهتری برای زندگیش را داشته‏است- چرا فكر می‏كنیم نباید حق مشابهی را برای افغانی‏ها قائل باشیم.
   در اكثر كشورهای دنیا برای كسانی كه  به هر دلیل زندگی در كشور دیگری را به زیستن در وطن خود ترجیح می‏دهند تسهیلاتی در نظر گرفته شده به طور مثال در آلمان، فرانسه، اتریش و بعضی دیگر از كشورهای اروپا بعد از چند سال اقامت (معمولا 16 سال) آن فرد شهروند همان كشور محسوب می‏شود و از امكاناتی مشابه دیگر شهروندان برخوردار است. یا در كشورهایی مثل كانادا اگر خانواده‏ای آنجا بچه‏دار شود آن بچه هویت كانادایی پیدا می‏كند و به واسطه‏ی كودك، خانواده نیز مقیم آن كشور محسوب می‏شوند و یا در برخی دیگر از كشورها، ازدواج با فردی كه ملیت همان كشور را دارد باعث تسهیلات اقامتی می‏شود. اما انگار اینجا و برای این طیف خاص چنین قوانینی وجود ندارد یا به شكل دیگری اجرا می‏شود. چرا كه بسیاری از آنان بیش از بیست سال است كه ساكن ایران هستند، اینجا ازدواج كرده‏اند و بچه دار شدند اما هنوز بیگانه‏ای نامحترم محسوب می‏شوند و هنوز حتی دزدكی زندگی می‏كنند.

    اكثر این خانواده‏ها طبق فرهنگ افغان‏ها پرجمعیت هستند . خانه‏های كوچك‏شان پر است از بچه‏های قد و نیمقد، با صورتی پهن و چشمانی تركمنی و كشیده و نگاهی تیز و نافذ .

آموزش:
    بچه‏های این خانواده‏ها امكان تحصیل ندارند، فقط می‏توانند به مدرسه‏های خاص افغانی‏ها بروند كه آن هم طبق شنیده‏ها شرایط محیطی بسیار نامناسبی دارد. یعنی معمولا این مدارس، خرابه‏های متروكه یا اتاق‏های تنگ و تاریكی است كه قبلا یا طویله بوده یا انبار. و طبیعی هم هست كه هیچ نظارت و استانداردی برای نحوه‏ی آموزش حاكم نیست و تازه از همه‏ی این‏ها گذشته برای استفاده از همین شرایط آموزشی هم باید ماهی 7-8 هزار تومان بابت هر كودك پرداخت كه معمولا از توان مالی این خانواده‏ها خارج است.

 اقامت:
   بعضی از این خانواده‏ها از قبل كارت اقامت داشتند اما این‏طور كه تعریف می‏كنند چون یكبار به دلیلی(ازجمله بیماری یا فوت یكی از اقوامشان  در افغانستان) به آنجا سفر كرده‏اند ، كارتشان را اینجا گرفتند و حالا كه برگشتند طبق شرایط جدید دیگر امكان دریافت كارت مجدد ندارند. نداشتن كارت یعنی نه تنها حضور آن‏ها این‏جا غیر قانونی‏است همیشه در سایه‏ی ترسی تحقیر آمیز مخفیانه زندگی می‏كنند بلكه اصلا هیچ سند هویتی‏ای ندارند. گفتنش آسان است اما زندگی در چنین شرایطی هول‏انگیز است.

 


شغل و درآمد:
    شغل بزرگترین مشكل سرپرستان این خانواده هاست. وقتی برگه‏ی هویتی موجود نیست، وقتی در جامعه‏ای هستی كه افغانی بودن سیاه‏ترین پرونده و سابقه‏ی كاری است كه با خود حمل می‏كنی و همه به چشم قاتل و دزد و خلافكار نگاهت می‏كنند، چگونه می‏توان كاری آبرومند پیدا كرد. اكثر جوانان لاجرم كم‏كم رو به اعتیاد می‏آورند و به راحتی می‏توان در گوشه كنار جوانان نا امید و بیكاری را دید كه یا معتاد شده‏اند و یا در آستانه‏ی اعتیاد قرار دارند.

 

شرح حال برخی از این خانواده‏ها:
• مادر خانواده ایرانی الاصل است و دختر زمین‏دار بزرگی در یكی از روستاهای مشهد بوده‏است. و اجدادش همگی در همین منطقه می‏زیستند. در یك سانحه‏ی طبیعی پدر و مادرش را از دست می‏دهد و عموی بزرگوار بعد از بالا كشیدن ثروت برادر،  خواهرزاده را در سن 11 سالگی به عقد پسر باغبان افغانی خانه در می‏آورد كه گویا از قبل دل به دختر داده بوده و همه می‏دانستند. اما پسر خوشبخت، قدر این طالع خوش را می‏داند و برای خوشبختی زن و بچه‏هایش با تمام وجود كار می‏كند و زندگی گرم و با صفایی فراهم می‏سازد.
     پدر كارگری می‏كرد و در كنار همسرش و هفت بچه‏ی قشنگ و شاد، زندگی خوبی داشتند و جالب اینكه ارتباطشان خیلی هم عاطفی و عمیق بوده(چیزی كه كمتر در چنین خانواده‏هایی دیده می‏شود و حتی الان با وجود گذشت سال‏ها این حس و حال در فضای خانه وجود دارد) بچه‏ها در مدرسه‏ی افغانی‏ها درس می‏خواندند و همگی با استعداد و علاقمند به درس بودند. تا روزی كه پدر حین كار از بالای ساختمان می‏افتد و چون هیچ بیمه‏ای برای درمان نداشته ، نه تنها خرج بیماری‏اش روی دست زن و بچه‏اش می‏ماند كه دیگر هیچ درآمد و خرجی‏ای هم ندارند. كمرش برای همیشه دچار مشكل شد اما به هر شكلی بود تا دو سال پیش با چرخی كه گرفته بود، نون خشك‏های محل را جمع می‏كرد و باز كمك خرجی در می‏آورد، اما دیگر دو سال است كه دردش شدید شده و همان كار هم برایش مقدور نیست . بچه ها با چشم گریان مدرسه را رها كردند و فرزندان كوچكتر با اینكه از سن مدرسه گذشته‏اند هنوز به مدرسه نرفتند. حالا دیگر پسر خانواده و عروسش هم در همین خانه با بقیه زندگی‏می‏كنند. خانه، در حقیقت بیغوله‏ای است كه حتی در هم ندارد. برای مسدود كردن ورودی خانه به جای در، هر شب تعدادی تیر و تخته پشت آن‏جا می‏گذارند و مادر تا صبح از نگرانی چشم بر هم نمی‏گذارد. و تازه برای همین دو اتاق بی در و پیكر  با شیشه‏های شكسته، ماهی 50000 تومان اجاره می‏دهند.

 


*  خانواده‏ی دیگر، پیرزنی است كه با لهجه شیرینش به ما خوشامد می‏گوید اما چیزی نمی‏فهمم. بیماری شدید استخوان دارد، احتمالا آرتروز یا دیسك كمر كه به سختی می‏تواند راه برود.
دختر بیمارش، از شوهری معتاد جدا شده و با سه دختر نزد مادر برگشته و با او زندگی‏ می‏كند. بیماری دختر غده‏ی بزرگی است كه در شكمش روز به روز رشد می‏كند اما هیچ بیمارستان و پزشكی نمی‏تواند او را درمان كند چون دفترچه بیمه یا حتی برگه‏ی هویتی ندارد. تنها پزشكی هم كه پیدا شده كه او را بدون شناسنامه و دفترچه بیمه، عمل كند 8 میلیون تومان دستمزد خواسته كه احتمالا می‏دانسته آن‏ها هرگز نخواهند توانست چنین مبلغی به او بدهند واین فقط روش دیگری برای نه گفتن بوده است.
 در این خانه سه نسل از زنان افغانی زندگی می‏كنند.. مادربزرگ هنوز پوشش سنتی خود را دارد با چارقدی كه به شكل خاصی در بالای سرش گره زده شده و دامن چین‏داری بلند. دختران كوچك لباس فرم مدارس دخترانه تنشان بود. خوشحال شدم كه لا اقل این‏ها به مدرسه می‏روند اما فهمیدم كه همسایه‏ها لباس‏های كوچك شده‏ی بچه‏هایشان را به آنها داده‏اند.مادرشان می‏گفت لباس‏های دیگری نیز هست كه خیرین به آنها دادند اما بچه‏ها چون آرزوی مدرسه رفتن دارند حتی توی خانه هم مقنعه و مانتوی مدرسه را از تنشان در نمی‏آ‏ورند. از این‏ها گذشته مدتی است كه خاله‏ی پیر و مریض‏شان  از روستای مرزی افغانستان به سختی خودش را به این‏جا رسانده كه خواهرش و خواهر زاده‏اش برای دوا درمان كمكش كنند. ( ببینید آنجایی كه خاله ساكن  است دیگر چه شرایطی دارد؟)
 
• خانواده‏ی دیگر زوج جوان خوشبختی هستند كه با سه بچه‏ی ناز كوچولو این شانس را داشتند كه صاحب یك گاوداری، یك اتاق در همان محوطه‏ی گاوداری به آنها داده و شوهر نیز همان‏جا مشغول به كار شده‏است. تازه شانس خیلی خوب دیگرشان این است كه قصابی‏ای كه از صاحب گاوداری گوشت می‏خرد و همسایگان ، وقتی خوب گوشت‏ها را از استخوان‏ها جدا نمودند، استخوان‏ها را جمع می‏كنند و برای این خانواده می‏آورند كه در چنین مواقعی آنها هم با چنین آبگوشت پرملاتی جشن می‏گیرند و بچه‏ها كلی ذوق می‏كنند. 

    مثل هر بار با غمی سنگین از بی‏پاسخی به نگاه‏های پرسشگر بچه‏ها برگشتم. با اعصابی له شده از  ناتوانی‏ام برای كمكی واقعی برای حل این كوه مشكلات فرساینده.
   چه كسی مسول بی پناهی و این همه فقر و فلاكت این قوم فراموش‏شده است؟آن‏ دسته كه می‏توانستند برگردند تا الان برگشتند و با وجود قوانین جدید، خیلی بعید است كه افراد جدیدی بخواهند در ایران پناه گیرند، اما تكلیف این تعداد محدود باقیمانده كه حتما هیچ پلی برای برگشت در پشت سرشان نیست چیست؟  چرا باید این خنده‏های ناز و نگاه شیطنت‏بار كودكان شیرینی كه از همه جا بی‏خبر، مهمان سرزمینمان هستند اینگونه به تلخیِ اشك و درد آكنده باشد؟
    این‏ها كه به قولی بیگانه‏های وطنمان هستند، مگر وضع خودی‏هایمان بهتر است؟
 

و ما كجاییم؟ .... در رویای غول چراغ جادویی كه بیاید و یكباره اجی مجی كند و  همه‏ی دردها و فقرها و كمبودها دود شود و به هوا برود؟

باشد... منتظر این رویا می‏مانیم!



 


نوشته شده توسط : پیام صبا