تبلیغات
شادمانی‏ های کوچک - بوی مدرسه

جمع كوچكی هستیم كه با كمك و مهرِِِ مهربانانی چون شما، می‏خواهیم گام كوچكی برای تسكین دردهای كودكان تنها و فراموش‏ شده‏‏ ای برداریم كه صدای سكوت بغضشان از همین نزدیكی‏ ها به گوش می‏رسد، همین نزدیكی،پانزده كیلومتری پایتختی پر سروصدا ، از محله‏ های گمنام و خاموش ورامین.

ما را دراین راه، یاری دهید.

پیام صبا

جستجو

 

بوی مدرسه

چهارشنبه 24 شهریور 1389   21:09

   حال و هوای مهر و مدرسه است. در بچه‏ها شور و شوق دیگری دیده می‏شود؛ اما بچه‌های خانواده‏ی آقای "خ" ( که با فراخوان و کمک دوستان برای‌شان خانه‏ای تهیه کردیم) انگار نه انگار که شروع مدرسه را حس می‏کردند.

   راستش خبرهای زیاد جالبی برای نوشتن مطلبی در این خصوص نداشتم، اما پیگیری برخی از دوستان باعث شد که آخرین وضعیت خانواده را بنویسم.

  بعد از این‏که زیرزمینی برای سکونت‌شان تهیه شد، تازه ابتدای مشکلات بود. پدر شدیدا بیمار بود و وضعیت نابسامان اخیر، بیماری پدر را شدت داده بود، او را برای معالجه و بهبود به بیمارستان فرستادیم و همان وقت خانواده‏ی مادر سر و کله‏شان پیدا شد و مادر و بچه‏ها را با خود به یکی از روستاهای اطراف نهاوند بردند و همه‏ی وسایل خانه (که برخی تازه تهیه شده بود) را هم با خود بردند. ما ماندیم حیران که با این وضعیت چه کنیم. اما پیگیری درمان پدر در اولویت بود. خوشبختانه هفته‏ی پیش، پدر از بیمارستان مرخص شد و توانست بچه‏ها را پیش خود بیاورد ولی گویا مادر خانواده دیگر حاضر به بازگشت نیست و درخواست طلاق داده است.

   تاكنون چندین بار سعی کردیم تلفنی با او صحبت کنیم اما گارد امنیتی برادران و پدر او به شدت مانع می‏‌شوند و اصلا حاضر به بازگشت خواهرشان به زندگی قبلی نیستند (گویا از ابتدا هم با این ازدواج مخالف بودند)

   در نهایت امروز با مشکلات بسیار توانستیم بچه‌ها را در مدرسه‏ ثبت نام کنیم.  پارسال  به دلیل مشکلات شدید خانواده، بچه‏ها، از اواسط سال مجبور به ترک تحصیل شدند. امروز پرونده‏ی تحصیلی بچه‌ها را نگاه می‏کردم، ناراحت‏کننده بود که دختر کوچک، با معدل 19.70 در سال اول، امسال به عنوان مردود ثبت نام کرد تا دوباره مقطع دوم را بگذراند و کارنامه تحصیلی پسر بزرگ‏تر در مقطع اول راهنمایی، که پر بود از 18 و 19 و فقط ریاضی را 13 شده بود، مُهر مردود خورده بود.
 
   بعد از ثبت نام رفتیم برای بچه‏‌ها کمی لباس و کفش و کیف خریدیم. آنقدر معصومند که وقتی بهشان می‏‌گفتم: «خوب، از این‏ها یکی را انتخاب کنید» حتی خجالت می‏کشیدند به ویترین و اجناس نگاه کنند فقط به چشم من نگاه می‏کردند و می‏گفتند: «هر کدام خودتان می‏خواهید».  امروز فهمیدم که پسرک، انگار هیچوقت یا حداقل مدت زیادی است که کفش نپوشیده و همیشه با دمپایی پلاستیکی راه می‏رود. برای پوشیدن و امتحان کردن کفش کتانی اسپرتش اول تمام بندها را باز کرد و از کفش جدا کرد و بعد کفش بدون بند را پوشید و گفت: «خوبه، اندازه است»

  دختر کوچک ناز، حاضر نبود عینک آفتابی صورتی‏ای که از لپ لپ برنده شده بود - و همان اولین لحظه که دیدمش جریان این برنده شدن را با آب و تاب برایم تعریف کرد - یک لحظه از چشمانش بردارد! وقتی ثبت‏نام کرد با نگرانی از معاون مدرسه‏اش پرسید: «می‏تونم با همین عینک بیام مدرسه؟» معاون مهربون هم گفت تا هر وقت دلش بخواهد می‏تواند عینکش را بزند به چشمانش.

  با معاون و سرایدار مدارس هماهنگ کردیم که احتمالا مبلغی بگیرند و نهار به بچه‏ها بدهند. برای پدر دنبال کار هستیم و هم‏چنین پیگیر درمان پا که در اثر تصادف مشکل پیدا کرده. هیچ وسیله‏‌ای در خانه نیست، هیچ! فرش و یخچالی تهیه کردیم و دوباره در صدد تهیه بقیه وسایل هستیم.

   امروز با خرید لباس‏‌های نو و کیف و کتاب، بچه‏‌ها بوی مدرسه را حس کردند و بعد از مدت‏ها لبخند کوچکی بر لبان‌شان نشست.

  فکر می‏‌کنم وظیفه دارم  لذت دیدن این لبخند را به شما منتقل کنم؛ که زیباترین سپاس و قشنگ‏ترین ستایش بود، برای مهرِ بی‏توقعی که از دور به زندگی این دو کودک شیرین گرما بخشید.



نوشته شده توسط : پیام صبا