تبلیغات
شادمانی‏ های کوچک - هزارتوهای بی روزن

جمع كوچكی هستیم كه با كمك و مهرِِِ مهربانانی چون شما، می‏خواهیم گام كوچكی برای تسكین دردهای كودكان تنها و فراموش‏ شده‏‏ ای برداریم كه صدای سكوت بغضشان از همین نزدیكی‏ ها به گوش می‏رسد، همین نزدیكی،پانزده كیلومتری پایتختی پر سروصدا ، از محله‏ های گمنام و خاموش ورامین.

ما را دراین راه، یاری دهید.

پیام صبا

جستجو

 

هزارتوهای بی روزن

سه شنبه 1 شهریور 1390   10:33

    حجم کارها به قدری زیاد شده که دیگر فرصتی برای نوشتن نمی ماند. مواردی که این روزها با مشکلاتشان درگیرم آنقدر حاد و پیچیده اند که گاه هیچ راه حلی حتی به ذهنم نمی رسد چه رسد به اجرایی کردن آن. کاش همه مشکلات را می شد با پول حل کرد آن وقت تکلیف آدم معلوم بود و می دانست چه باید بکند. در آن صورت فقط باید بیشتر و بیشتر کمک مالی جمع کرد و مشکلی را از پیش پایی برداشت. اما بعضی موارد فقط با پول حل نمی شود و یا درست تر بگویم با این مقدار پولی که در کانون ما حمع می شود حل نمی شود.


    همیشه فکر می کردم دیدن این بچه ها یا بزرگترهایی که تا این حد درگیر مشکلات اولیه زندگی هستند به مرور برایم عادی خواهد شد و می توانم بدون این که تا این حد درگیری حسی پیدا کنم کاری منطقی را که از دستم بر می آید، انجام دهم. مثل پرستارها یا پزشکان که اگر قرار بود با هر بیمارشان عمیقا و حسی درگیر شوند که چیزی از خودشان نمی ماند. ولی نمی دانم جرا این اتفاق ب نمی افتد. شاید چون به مرور وارد سطوح عمیق تر مشکلات می شوم و همچنین بیشتر حس می کنم که آسیب پذیری این قشر تا چه حد متاثر از ساختارهای کلان و سیاست  گذاری های اشتباه اجتماعی است. در این قشر فقر مادی و به تبع آن مشکلاتی نظیر اعتیاد، گدامسلکی، فحشا و بیماری و... توسط فقر فرهنگی این قشر بازتولید می شود و هرچقدر هم که حمایت مالی انجام شود باز در بسیاری موارد مصرف فرهنگی و اولویت بندی فرد را نمی توان تغییر داد و در نتیجه به این راحتی ها تغییری اساسی حاصل نمی شود.

     چطور می توان به مادری که در فقر و بدبختی و بدون پدر فرزندانش را بزرگ کرده حالی کرد که چرا باید دختر 15 ساله اش را به این زودی شوهر دهد یا چرا نباید بگذارد دخترش بیشتر از 5 کلاس درس بخواند تا زندگی تلخ خودش برای دخترش تکرار نشود ؟  یا چطور می توان از بچه هایی  که به جای تجربه دنیای پاک و شاد کودکانه درگیر دنیای فقر و دروغ و فحشا شده اند و چیزی ار معصومیت و صداقت کودکانه در آنان باقی نمانده انتظار داشت دزدی نکنند یا مدام دروغ نگویند؟؟ چگونه باید ضرورت تحصیل و شوق مدرسه را در زندگی کودکی ایجاد کرد که قاجاقجی مواد مخدر است و طوری مناسبات عریان دنیای خشن و تلخ را شناخته که وقتی برایت حرف می زند احساس می کنی خودت یک کودک احمقی و او مردی جا افتاده و با تجربه.؟؟؟


   در تک تک این خانه ها، قصه ای جاری است که وقتی روایتش را می شنوی. روحت را می بلعد و گرد تلخش بر تمام زندگی ات پاشیده می شود. و سرانجام تلخی اش را یا باید به باد فراموشی بسپاری و یا در دست و پا زدنی برای تغییر آن وضعیت، اندكی تسكین یابی...

  در یكی از بیغوله های كوچه ای بن بست در عمرآباد ورامین، فاطمه 12 ساله با مادربزرگش زندگی می كند. از یک سالگی توسط پدر و مادرش معتاد شده و الان دو سال است پدر و مادرش به جرم قاچاق مواد مخدر زندان هستند. مادربزرگش، دست تنها ناچار به نگهداری از 5 نوه است که هركدام داستان خود را دارند. آخرین بار که فاطمه را دیدم دستم را ول نمیکرد و التماس می کرد که زودتر از شر اعتیاد خلاصش کنم. اما کاش راه حلی عملی برایش وجود داشت. به دلیل ضعف بدنی و اعتیاد شدید و استعمال زیاد کراک با روش های عادی نمی تواند ترک کند به پیشنهاد یکی از مسوولین دلسوز بهزیستی فکر کردیم متادون درمانی که روشی بدون درد و آرام است میتواند مفید باشد اما این روش مستلزم این است که فاطمه در خانه باشد و فقط هر چند روز یکبار برای گرفتن متادون مصرفی اش مراجعه کند اما فاطمه میگوید که نمی خواهد در خانه بماند چون دوستانش به سراغش می آیند و به زور مواد مخدر به او می دهند. دنبال کمپ گشتیم اما در ورامین کمپ دخترانه ای نیست. نزدیکترین، کمپی بود در شهر ری که دختر زیر 17 سال را نمی پذیرد. و تازه حتی اگر بتوان با هزار جور پیگیری و نامه نگاری و پارتی بازی آنجا بستری اش کرد روش آنجا متادون درمانی نیست و روشی معمولی و توام با درد است که از توان فاطمه کوچک خارج است. و اینجاست که واقعا آدم مستاصل می شود ....

    دیگری دختر 19 ساله ای است که سالهاست پدر، او و مادرش را رها کرده و رفته و هیچ نشانی از او نیست. مادر مبتلا به سرطان شده و چون از عهده مخارج زندگی و بیماری و شیمی درمانی بر نمی آمدند  عموها که هر دو با خانواده شان در خانه قدیمی پدربزرگ زندگی می کنند تصمیم گرفتند که اتاقی در همان خانه به آنها دهند و هزینه درمان مادر و زندگی را متقبل شوند اما کاش تنها مشكل این دختر، نبودن پدر و بیماری مادر و فقر و خانه به دوشی بود . او و مادرش نزد عموها آمدند ولی او دیگر نه تنها آرامش و خواب راحت ندارد بلکه در اثر اضطراب و افسردگی شدید و مصرف زیاد داروهای اعصاب و خواب آور کاملا بیمار و دچار تشنج شدید شده و باز ای کاش قضیه به همین جا ختم می شد وحشتناک ترین بخش این داستان را هنوز نگفتم. دختر بی پناه در خانه عموها ، هر شب مجبور است یکی از عموها یا عموزاده ها و احتمالا دوستانشان را در رختخواب بپذیرد و دم بر نزند. یک سال تمام طول کشید تا من فهمیدم مشکل واقعی این دختر که منجر به اضطراب و بیماری شدید روحی اش شده چیست. چه کار می توانم برای او انجام دهم. جز تهیه داروهای اعصابش و پیداکردن پزشکی دیگر و کمک هزینه زندگی و تکرار جملات تکراری و امیدوارکردنش به آینده ای که خودم چندان امیدی به آن برایش ندارم. با این روند فکر می کنم تا مدتی دیگر فشار روانی موضوع برایش از بین خواهد رفت و چه بسا زندگی در آن خانه را رها کند و کاری را که به زور و رایگان به آن تن می دهد را شغل خویش سازد.


   از ناهید بگویم که 21 ساله است و هنوز تولدش در هیچ کاغذ و اداره ای  ثبت نشده است. پدرش قبل از تولد مادرش را رها کرده و هرگز معلوم نشد کجاست و مادر هم پس از تولد، او را در خانه پدربزرگ جا گذاشته و گویا با مردی به شهری دیگر گریخته است. از همان کودکی در منزل پدربزرگش مانند کارگری کار کرده و کتک خورده و پدربزرگ هم هیچوقت لزومی ندیده که برایش شناسنامه ای تهیه کند. از نگاهش و حرف زدنش تیزهوشی اش پیداست. برایم تعریف می کند که چون عاشق درس و کتاب خواندن بوده به نهضت سواد آموزی مراجعه می کند ولی به دلیل نداشتن شناسنامه او را نمی پذیرند . او التماس می کند که کارهای نظافت و آبدارخانه آن مکان را انجام دهد ولی آنها اجازه دهند که او گوشه ای بنشیند و درس را گوش دهد. و اینگونه سواد یاد گرفته (آدم یاد اوشین می افته). هروقت از خانه بیرون می رود تکه های روزنامه را جمع می کند و یا هروقت پدربزرگ یا دیگر افراد خانواده خریدی را لای روزنامه پیجیده اند می دانند که روزنامه اش سهم ناهید است که با ولع، همه نوشته هایش را می خواند حتی اگر روزنامه مربوط به چند سال پیش باشد یا صفحه مربوط به آگهی فروش ماشین های سنگین باشد و اینگونه با دنیای خارج ارتباط برقرار می کند. برای گرفتن شناسنامه اش در به درِ اداره ثبت احوال و هزار جور اداره دیگر شدیم و هنوز نتیجه درستی نگرفتیم. گواهی بیمارستان می خواهند، گواهی تولد، شناسنامه پدر و مادر و... که ناهید هیچ کدام را ندارد. البته لازم به ذکر نیست که کارمندان شریف ادارات مربوطه هیچ کدام هیچ نوع رشوه ای را تقاضا ننمودند ولی فقط محض تشکر از زحمات برخی از آن ها تا الان نزدیک 200 هزار تومان هزینه کرده ایم.

   زینت و زینب دو خواهر 15  و 11 ساله اند. مادرشان سال گذشته در اثر ناراحتی قلبی فوت کرد و پدر سرطان حنجره دارد. پدر مسوول نگهبانی از چاه آبی کشاورزی است و در نتیجه محل سکونتشان جایی در بیابان های اطراف خط آهن است . بچه ها برای رفتن به مدرسه حداقل نیم ساعت باید در بیابان پیاده روی کنند تا به اولین جاده برسند. صبح یکی از روزهای اردیبهشت که زینب و زینت مدرسه می رفتند سگ ها بهشان حمله کردند و تمام تنشان زخمی شد و خواهر کوچکتر از شدت اضطراب دچار لکنت زبان شدید شده است. از آن روز به بعد دیگر مدرسه نرفتند و خانه نشین شده اند. می دانم که بهترین راه امکان تغییرشرایط زندگی شان ادامه تحصیل است ولی چطور می توانم از پدر دلسوز و زحمتکششان بخواهم که با چنین شرایطی اجازه دهد بچه ها به مدرسه بروند. جایی كه حمله سگ های وحشی خطر كمتری محسوب می شود نسبت به تهدید حمله یا تجاوز برخی افراد خلافكار و  سرگردان در این بیابان. بر خلاف موارد دیگر نمی توانم تهدیدشان کنم که در صورت عدم تحصیل بچه ها کمک هزینه زندگی شان قطع خواهد شد . تنها راه ممکن، تهیه وامی برای رهن خانه ای در منطقه ای بهتر و پیدا كردن شغلی برای پدر پیر است كه نا گفته پیداست كه تقریبا از محالات است.

     مطمئنم نمی توانید عمق ترسی كه یك كودك شش ساله تمام مدت تجربه می كند را تصور كنید. این كودك در اثر انفجار گاز، پدرش و تمام زندگی اش را از دست داده و از همه غم انگیز تر اینجاست که این کودک چهره سوخته و وحشتناک خود را دیده و به حد مرگ از خودش می ترسد به نحوی که تمام مدت از بغل مادرش بیرون نمی رود. نمی توانم هولناکی ترسی که این کودک تجربه می کند را مجسم کنم. از خودش می ترسد، از چیزی که از آن هیچ راه گریزی ندارد.

   موارد ریز و درشت دیگر را نمی گویم که گرچه هرکدام داستانی منحصر به فرد  دارند ولی انگار گوشهایمان از انبوه درد این مردم پر شده است.

   با این همه خدا را شکر که به گفته رییس جمهور محترم در کشورمان فقیر و گرسنه ای نداریم و خدا راشکر که کمیته امداد بهترین سرویس را به نیازمندان می دهد. حتما شنیده اید که از وقتی یارانه ها به حساب مردم واریز می شود کمیته امداد موارد جدید را مثل قبل تحت پوشش قرار نمی دهند و همان ماهی 35 هزار تومان را هم دریغ می کنند. مگر قرار نبود یارانه ها صرف جبران افزایش قیمت ها شود یا اینكه قرار بود جایگزین مستمری حمایت از خانوادهای نیازمند باشد؟ اصلا سهم این گروه، از درآمد نفتی که از زمین زیر پایشان می جوشد چیست؟ دغدغه تغییر اساسی و بنیادین این روند در مسوولیت كدام دستگاه اجرایی است؟ كمك های كوچك ما كه فقط شاید بتواند تغییری اندك در زندگی تعدادی معدود ایجاد كند اما این هزارتوی فقر و اعتیاد را پایانی نیست و انسان هایی كه در چمبره آن گرفتار شده اند فراموش شدگان سرزمینی هستند كه كسی دغدغه روزنه ای برای خروج آنان را ندارد . آنان با دریافت ماهیانه اندك و مستمری های خود از ارگان های دولتی، زنده می مانند، نفس می كشند، زندگی را می گذرانند، كودكانشان را می زایند و بزرگ می كنند ... اما ..در لابلای همان هزار توهای بی پایانِ تاریك و سیاهی كه هیچ روزنی به فردا و آفتاب ندارد و انگار هرگز نخواهد داشت.



نوشته شده توسط : پیام صبا