تبلیغات
شادمانی‏ های کوچک - سفر با بچه ها به نمک، آب، رود

جمع كوچكی هستیم كه با كمك و مهرِِِ مهربانانی چون شما، می‏خواهیم گام كوچكی برای تسكین دردهای كودكان تنها و فراموش‏ شده‏‏ ای برداریم كه صدای سكوت بغضشان از همین نزدیكی‏ ها به گوش می‏رسد، همین نزدیكی،پانزده كیلومتری پایتختی پر سروصدا ، از محله‏ های گمنام و خاموش ورامین.

ما را دراین راه، یاری دهید.

پیام صبا

جستجو

 

سفر با بچه ها به نمک، آب، رود

دوشنبه 21 شهریور 1390   15:12

 
سفر یکروزه ای  با کودکان و برخی از بزرگترهای تحت پوشش "کانون سرو" به نمک آبرود داشتیم. از چند روز قبل که خبر این سفر به گوش بچه ها رسیده بود هرکدام روزی چندین بار به موبایلم زنگ می زدند و نگران بودند که مبادا برنامه کنسل شده باشد    فاطمه 13 ساله که هنوز درگیر بیماری اعتیاد است و قرار است به زودی برای ترک دادن او اقدام کنیم در تمام طول راه هر یکربع که می گذشت می پرسید: خاله! پس کی به دریا می رسیم؟ تا ساعت حدود  هشت و نیم، نه،   بچه ها آروم و هرکدام ملس خواب و بیداری به بیرون خیره شده بودند. یا چرت می زدند و یا در فکر فرو رفته بودند. دلم می خواست سفر شادی داشته باشند که کمی از فضای تلخ زندگی روزمره شان خارج شوند و دیدم اینجوری نمی شود از آقای راننده خواستم موزیکش را بلند کند و رفتم آخر اتوبوس و شروع کردم به دست زدن. بچه ها برگشته بودند و با تعجب نگاهم می کردند. فکر کنم یکربعی طول کشید تا کم کم یخشان شکست و در دست زدن همراهی ام کردند و کمتر از یکربع بعد کار به جایی رسیده بود که آخر اتوبوس پیست رقص شده بود و روی سر و کله هم می رقصیدند و انصافا هم خیلی قشنگ. اول خجالت می کشیدند ولی بعد باید به زور راضیشون می کردم که حداقل یک دستی برقصند و جایی را نگه دارند تا در پیچ های شدید جاده چالوس اینور اونور قل نحورند...


   به نمک آبرود رسیدیم. الهام، دختر 11 ساله با هوشی که تا دوسال پیش همراه پدر و مادر بیمار و مبتلا به اعتیادش سر چهار راه ها کار می کرد و الان از بهترین شاگردهای مدرسه است از من پرسید چرا اسم این شهر نمک آبرود است؟؟ گفتم دقیقا نمی دانم ولی احتمالا ربطی به شوری آب رود دارد. اما خیلی زود مچم را گرفت که مگه رود هم شوره؟ ما که تو مدرسه خوندیم دریا شوره و رودها شیرین اند !!! دقیقا نمی دانستم چه جوابی بدهم ولی او منتظر جواب من نماند و با ذهن خلاقش شروع کرد به تصویر سازی:حتما کف رود این شهر قبلا سنگ های سفیدی بوده و مردم فکر کردند اونا نمک هستند و اسمشو نمک آبرود گذاشتند یا شاید هم یه آدم بدجنس مدام تو آب نمک می ریخته تا رود شور بشه و کسی نتونه از آب بخوره و خودش آب رو ببره بفروشه ... یا شایدم...



     با تله کابین بالا رفتیم . سوار شدن تله کابین خیلی برای بچه ها هیجان داشت. یک ساعتی در جنگل بالای کوه قدم زدیم و برگشتیم پایین.  برای نهار یکی از آشنایان نذری پخته بود و با حوصله و مهر، این نذری را بین بچه ها تقسیم کرد. از رستوران داخل محوطه تله کابین پرسیدم که آیا می توانیم نهار نذری را در رستوران بخوریم. صاحب رستوران نه تنها اجازه داد که خودش برایمان ماست و نوشابه خنک هم آورد.  

     بعد از نهار رفتیم ساحلی در چالوس.. این بچه ها اولین بار بود دریا را می دیدند و تا به ساحل رسیدیم من هنوز درگیر پیدا کردن راهی برای رساندن ویلچر یکی از بچه ها به ساحل بودم که دیدم همگی با لباس پریدند وسط آب، با وجود این که در اتوبوس و قبل از رسیدن به ساحل حسابی سفارش کرده بودم که فقط می توانند دست و پایی به آب بزنند. اعظم و ویلچرش را رها کردم و با کفش رفتم تو آب و با کمک دو نفر از همکاران که آن روز زحمت بسیار زیادی کشیدند بچه ها را راضی کردیم که در کناره کم عمق دریا  باقی بمانند. دیدن ذوق و شور آن ها تمام افرادی که در ساحل نظاره می کردند را شاد می کرد.


دو سه ساعتی آب بازی کردند و به زور به رفتن راضی شان کردیم. آوردنشان بیرون از آب خیلی سخت بود. گریه و التماس می کردند که یک بار دیگر بروند داخل آب. ولی مشکل این بود که بعضی ها لباس اضافه ای همراه نداشتند و باید زودتر بیرون می آمدند تا لباسشان خشک شود. بچه هایی که مجبور بودند زودتر آز آب بیرون بیایند با حسرت نشسته بودند و بقیه را نگاه می کردند و حتی گاه از لجشان با آنها دعوا می کردند و بهانه می گرفتند.    


      همه چیز خیلی خوب بود. شادی کودکانه آنها تا عمق جان آدم فرو می رفت. فقط دو چیز برایم ناراحت کننده بود. یکی سختی حرکت اعظم که برای سوار شدن تله کابین و بالا رفتن از پله ها باید از ویلچرش پایین می آمد و چهار دست و پا حرکت می کرد و وقتی کنار ساحل خواست دستی به آب بزند تعادلش را از دست داد و با سر به زمین خورد. خجالت می کشید ولی لبخند می زد و شاد بود. دیگری فاطمه که سهمیه مصرف تریاکش را یا خود آورده بود و در گوشه روسری اش گره زده بود و وقتی به آب زد تریاکش را آب برد و او از آن پس فقط در آب می رفت تا حب تریاکش را پیدا کند و به سختی و با زور توانستیم از آب بیرونش بیاوریم. اما از ضعف و نگرانی نداشتن مواد می لرزید و گریه می کرد.

  

کاش می توانستم به همه کسانی که با کمک های مادی و معنوی شان امکان اجرای چنین برنامه ای را فراهم کردند شادی  و سپاس ام را تقدیم کنم.

نوشته شده توسط : پیام صبا