تبلیغات
شادمانی‏ های کوچک - نظارگان خاموش خلا

جمع كوچكی هستیم كه با كمك و مهرِِِ مهربانانی چون شما، می‏خواهیم گام كوچكی برای تسكین دردهای كودكان تنها و فراموش‏ شده‏‏ ای برداریم كه صدای سكوت بغضشان از همین نزدیكی‏ ها به گوش می‏رسد، همین نزدیكی،پانزده كیلومتری پایتختی پر سروصدا ، از محله‏ های گمنام و خاموش ورامین.

ما را دراین راه، یاری دهید.

پیام صبا

جستجو

 

نظارگان خاموش خلا

سه شنبه 17 بهمن 1391   03:32

 

    این روزها بخش زیادی از ذهنم درگیر یکی از بچه های "سرو" است. دختر 16 ساله ای که ظرف دو سال  پدر و مادرش را در اثر بیماری و فقر از دست داد.با فشار برادر ترک تحصیل کرد. و حالا به تازگی معتاد شده و از خانه خاله اش که در آن سکونت داشت فرار کرده و در خانه فردی که از او مواد می گیرد ساکن شده.آن فرد هم در حال وارد کردن دختر به بازار کار خیابانی برای کسب در آمد و تهیه پول موادش است.

      با  نگرانی و از راه دور و بچه به بغل و این جا اون جا زنگ زدن بالاخره پیداش کردم  ولی وضعیتش حادتر از اونی بود که بتونم با این وضعیت خانه نشینی، تلفنی هماهنگ کنم و یا با کمک همکاران و همراهان خوبم در ورامین کاری برایش انجام دهیم.  از مسوولین بهزیستی ای که در ورامین می شناسم خواهش کردم که او را فعلا زودتر از آن خانه بیرون بیاورند تا برای ترک دادنش اقدام کنیم. می دانستم هزینه ای برای این کار ندارند و نخواهند داد فقط خواستم هماهنگی هایش را انجام دهند. بعد از بازدیدی که از محل سکونتش انجام دادند جوابشان این بود:" وضعیت این مورد خیلی حاد است... برای بهزیستی مسوولیت داره!!! ما نمی تونیم کاری بکنیم. اورژانس اجتماعی هم گفته حداکثر دو روز می تواند نگهش دارد و بعد رهایش می کند... اصلا خانمِ... کلا این مورد خیلی زیادی آسیب اجتماعی است بهتره سراغش نرید، خطرناکه. در عوض ما یه مورد تهیه جهیزیه داریم که فقط فرش و سرویس قابلمه اش مونده... اینجا کمک کنید خیلی بهتره!!!!"

    مغزم تیر کشید. بعد از مشاجره ای که با او داشتم، یاد یکی از مدیران مدرسه پر نفوذ در ورامین افتادم که ارتباطات خیلی قوی ای هم دارد و خودش هم متولی یک انجمن خیریه است. زنگ زدم و جریان را گفتم تا شاید خودش و یا از طریق آموزش و پروش بتواند کاری انجام دهد. جواب او شیرین تر بود:" خیلی ناراحت کننده است اما متاسفانه ما درگیر تهیه چادر و سجاده برای برگزاری جشن تکلیف بچه ها هستیم .بودجه و نیرو هم خیلی کم داریم. و میدونید که برگزاری این جشن هم خیلی مهمه... راستی خانمِ... شما می تونید هزینه چادر چندتا از بچه ها رو قبول کنید؟!!!"

    نمی دانم... یا دیوانه شده ام و یا در دنیای دیوانگان گیر کرده ام...

    به هر حال زیاد هم مهم نیست ... اینجور که پیش می رود سرنوشت همگی مان، دیر یا زود، زیاد هم متفاوت از هم نخواهد بود...



نوشته شده توسط : پیام صبا