تبلیغات
شادمانی‏ های کوچک - گزارش بازدید از بهزیستی ورامین - مرداد87 - به روایت وبلاگ لب چشمه - قسمت دوم

جمع كوچكی هستیم كه با كمك و مهرِِِ مهربانانی چون شما، می‏خواهیم گام كوچكی برای تسكین دردهای كودكان تنها و فراموش‏ شده‏‏ ای برداریم كه صدای سكوت بغضشان از همین نزدیكی‏ ها به گوش می‏رسد، همین نزدیكی،پانزده كیلومتری پایتختی پر سروصدا ، از محله‏ های گمنام و خاموش ورامین.

ما را دراین راه، یاری دهید.

پیام صبا

جستجو

 

گزارش بازدید از بهزیستی ورامین - مرداد87 - به روایت وبلاگ لب چشمه - قسمت دوم

پنجشنبه 9 مهر 1388   11:16


نوع مطلب :

    

     ساعت 10:30 به ورامین رسیدیم. قبل از بازدید مركز نگهداری از كودكان بی‌سرپرست، به مركز حمایت از معلولین شهید باهنر رفتیم. البته این مركز در روزهای جمعه تعطیل است؛ اما به خاطر برنامه‌ی بازدید ما، تعدادی از كاركنان آن آمده بودند و تعدادی از مددجوها هم حضور داشتند.

     در طول راه، به این فكر می‌كردم كه اگر برویم و زل بزنیم توی چشم این آدم‌ها، چقدر خجالت خواهند كشید. حتی به بقیه‌ی دوستانی كه در مینی‌بوس بودند گفتم دیگر این برنامه‌های بازدید را ادامه ندهیم ممكن است به این بچه‌ها بربخورد كه ما مثل توریست‌ها بیائیم و آن‌ها را سیاحت كنیم. اما وقتی چشمم در چشم آنها افتاد، آن‌چه دیدم خنده‌ی خوشحالی در چشمان آن‌ها بودم و خجالت و شرمندگی در چشمان ما...

    

     ساعت 10:30 به ورامین رسیدیم. قبل از بازدید مركز نگهداری از كودكان بی‌سرپرست، به مركز حمایت از معلولین شهید باهنر رفتیم. البته این مركز در روزهای جمعه تعطیل است؛ اما به خاطر برنامه‌ی بازدید ما، تعدادی از كاركنان آن آمده بودند و تعدادی از مددجوها هم حضور داشتند.

 

تابلوی دیوار اتاق انتظار مركز حمایت از معلواین باهنر

 

     این مركز به حدود 3000 نفر معلول جسمی و ذهنی سرویس می‌دهد؛ خدماتی مانند فیزیوتراپی، كارگاه‌های آموزشی، كمك هزینه و ... .

    حدود 800 نفر ا افراد تحت پوشش این مركز، سرپرست خانواده هستند و ماهیانه 30 هزار تومان كمك هزینه دریافت می‌كنند.

   این مركز یك ساختمان 2 طبقه و یك ساختمان 3 طبقه دارد. در ساختمان 2 طبقه، برای انتقال مددجویان به طبقه بالا، از بالابر استفاده می كنند؛ از همین‌هایی كه در مغازه‌ها با آن كارتن جابجا می‌كنند. من كه اگر معلول بودم عمراً سوار همچین وسیله‏ای نمی‏شدم.

 

    در ساختمان سه طبقه، برای انتقال مددجویان به طبقات بالا از وسیله‌ی "پا" استفاده می‌شود؛ یعنی باید خودشان زحمت بكشند و با همان پاهای ناتوانشان 3 طبقه را بالا بروند. (وقتی كه در طبقه همكف با مددجویان ملاقات كردیم و قرار شد طبقه سوم را هم ببینیم، آنها را 10 دقیقه زودتر بلند كردند تا در این زمان بتوانند خودشان را به طبقه سوم برسانند)

خواستم از مسئول این مركز بپرسم چرا محصولاتی را كه توسط این افراد تولید می‌شوند نمی‌فروشید. اما وقتی لرزش دست مددجوها را در سالن گلدوزی دیدم جواب سوالم را گرفتم.

 

كارگاه گلدوزی معلولین مركز باهنر ورامین

 

 

كارگاه گلدوزی مركز حمایت از معلولین باهنر ورامین

    در بخش آموزش كامپیوتر به نابینایان و كم بینایان، یك دستگاه كامپیوتر وجود داشت كه "گویا" بود؛ یعنی این آقای بیل گیتس در ویندوزش قابلیتی گذاشته كه كامپیوتر با استفاده از صدا، با كاربرش ارتباط برقرار كند. خدا پدرش را بیامرزد و اموالش را از اینی كه هست بیشتر كند.

 

    مدیر این مركز می گفت امكان دریافت كمك‌های نقدی وجود ندارد و این پول‌ها باید به حساب مشاركت‌های مردمی بهزیستی واریز شود و معلوم نیست كه به ما برسد یا نه. این است كه كمك‌های غیرنقدی خیلی بهتر است.

   یك خانمی هم آمده بود كه مادر یكی از دخترهای مددجو بود و یكی از دخترهایش در كنكور سراسری رتبه‌ی خوبی آورده بود و حالا این خانم داشت غصه می‌خورد كه اگر دخترم در دانشگاه قبول شود چه خاكی باید به سرم بریزم.

    مدیر این مركز می‌گفت: با این‌كه مددجویان این مركز حدود 3000 نفر هستند اما چون این افراد به‌صورت دائم در اینجا حضور ندارند، افراد خیر توجه چندانی به این مركز ندارند و معمولا به مراكزی كمك می‌كنند كه افراد تحت پوشش آن، همگی حضور فیزیكی داشته باشند.

   از لابلای حرف‌های مدیران این مركز فهمیدیم خیلی از كمك‌هایی كه به مراكز خیریه (به‌خصوص آن‌هایی كه خصوصی هستند) اهدا می‌شود به دست افراد تحت پوشش نمی‌رسد و در بین راه مصرف می‌شود!

   تعدادی روزنامه‌ی ایران سپید در این مركز وجود داشت كه جدید ترینشان مال سال 86 بود! تصورش را بكنید: خبری را باید بخوانند كه ماه‌ها از وقوع آن گذشته است. چرا؟ چون نابینا هستید.

تابلوی زیر را مددجویان نابینا درست كرده بودند كه در طراحی آن از خط "بریل" استفاده شده بود:

 

 

تابلوی نابینایان مركز باهنر ورامین 

 

نمونه كار نابینایان مركز معلولین باهنر ورامین

 

با یك‌جور خجالت و سرافكندگی، از این مركز بیرون زدیم و به مركز نگهداری از كودكان بی سرپرست رفتیم.

 

 

    این مركز یك ساختمان 2 طبقه دارد كه طبقه همكف آن شامل آشپزخانه و دفتر مدیریت و دفتر مشاور و انبار بود و طبقه بالا، یك پانسیون 5 اتاقه به همراه یك هال بزرگ. ما كه وارد شدیم رفتیم به همان اتاق بزرگ و بچه‌ها یكی یكی و با تعجب وارد شدند و اطراف یكی از مربیان نشستند.

 

   لحظات سختی بود. خیلی نگران این بودیم كه مبادا این بچه‌ها در نگاه ما به جای دوستی، ترحم ببینند. پرسیدن هر سوالی با نگرانی همراه بود. سكوت بدی حاكم شده بود؛ مثل سكوتی كه در دقایق اول جلسه‌های خواستگاری وجود دارد و كسی نمی‌داند باید از كجا شروع كند!

 

 

   با آمدن مدیر این مركز به جمع ما، فضا دوستانه‌تر شد. لحظه‌ای كه آقای محمدی وارد شد خیلی دیدنی بود: بچه‌ها به طرفش هجوم بردند و از سر و كولش بالا رفتند.

 

   در این فاصله یكی از دوستان زحمت كشید و روی كتاب‌هایی كه نشر چشمه به ما داده بود (و همینجا از مدیران نشر چشمه تشكر می‌كنیم) اسم تك تك این 26 نفر را نوشت و به هركدام‌شان یك كتاب هدیه كردیم. یخ‌ها ذوب شد. با این حال، اكثر سوالاتی كه داشتیم جوری نبود كه بتوانیم در جمع بپرسیم، مثل این كه: آیا این بچه‌ها میوه هم می‌خورند؟ ورزش هم می‌كنند؟ كلاس‌های كمك آموزشی هم می‌روند؟ دفترچه بیمه هم دارند؟ ...

این بود كه دوست داشتیم زودتر با آقای محمدی خلوت كنیم تا جواب سوالات‌مان را بگیریم. در این فاصله، بچه‌ها مشغول پذیرایی بودند.

 

 

مركز نگهداری از كودكان بی‏سرپرست فیاض‏بخش ورامین

 

    قبل از رفتن به طبقه‌ی پایین، خواستیم یك عكس یادگاری با این بچه‌ها داشته باشیم، اما چون نگران بودیم مبادا دوست نداشته باشند ازشان عكس بگیریم، خودمان یك گوشه ایستادیم و گفتیم هر كس دوست دارد بیاید تا با هم عكس بگیریم. چند نفرشان رفتند و چند تایی ماندند تا عكس بگیریم.

 

    البته خانم ف.خ.ن. (همان فردی كه بهتر بود با خودمان نمی بردیم)، یكی از بچه‌ها را كنار كشید و شروع كرد به پرسیدن سوال‌های وحشناك: پدرت چه كاره است؟! مادرت الان كجاست؟! ...؟! و یكی از مربی‌ها به ما تذكر جدی داد كه دیگر از این سوال‌ها نپرسید.

به‌سختی در اتاق‌كار آقای محمدی جمع شدیم و ایشان اطلاعات جالبی درباره این بچه‌ها دادند:

    اكثرشان دفترچه بیمه داشتند، چند تا معدل 19.5 و 20 در جمعشان هست، هفته‌ی قبل 14 تا از درس‌خوان‌تر های‌شان را به اردوی شمال برده بودند، بعضی از این بچه‌ها بی‌سرپرست نیستند اما بدسرپرست هستند.

 

 

  از همه مهمتر این كه: این بچه‌ها بیش از كمك مالی، به كمك‌های معنوی احتیاج دارند، چون یا پدر و مادر ندارند یا پدر و مادری دارند كه كه كتك‌شان می‌زدند و شكنجه‌شان می‌كردند.

 

   و جالب این‌كه آقای محمدی تا به حال، برای چند تا از بچه هایی كه از سن 18 سالگی گذشتند و از این مركز رفته‌اند، به خواستگاری رفته‏است.

    ساعت 2 بعد از ظهر شد و ما باید می رفتیم تا یك جایی در ورامین ناهار بخوریم. اما آقای محمدی در یك پیشنهاد غیر منتظره از ما خواست كه ناهار را بمانیم. در نگاه اول تعارف ناشیانه‌ای به نظر می‌آمد، اما بعد كه گفت ماندن شما برای ناهار باعث خوشحالی بچه‌ها می‌شود، پاهایمان شل شد. این بود كه دوباره به طبقه بالا رفتیم و سر سفره بچه‌ها نشستیم. با این‌كه غذای آن‌ها آماده بود اما لب به غذا نزدند تا برای ما هم سفره‌ای پهن شود و غذای ما هم آماده‌ی خوردن شود. بیشتر شرمنده شدیم.

 

   راستش را بخواهید، خوردن تن ماهی با پلو، آن هم در وسط تابستان، آن هم بدون ماست یا نوشابه یا سالاد، آن هم طوری كه از خوردنش لذت ببرید، فقط در جمع صمیمی بچه‌های مركز فیاض بخش ممكن است.

 

در مجموع، معادل ۲۸۰ هزار تومان هدایا (شامل كتاب و لوازم التحریر و ... ) به آقای محمدی تقدیم كردیم.

 *  *  *

در راه برگشت:

- خانم ف.خ.ن. داشت دائم غر می‌زد كه چقدر گرم بود، چقدر دیر شد، چقدر شما (یعنی من) تور لیدر بدی هستید، چرا ناهار را بیرون نخوردیم، ...؛

- خانم چیستا داشت به این فكر می كرد كه چطور این برنامه‌ها را ادامه دارش كنیم؛

- محمد داشت به این فكر می‌كرد كه چطور، بیزینسی راه بیندازد كه كاركنانش معلولین مركز شهید باهنر باشند؛

- خانم سیما به این فكر می كرد كاش می‌توانست بیشتر بماند و كاش علاوه بر آن همه كتاب و كادویی كه آورده بود، چیزهای بیشتری به همراه داشت؛

- راننده داشت به این فكر می‌كرد كه كی از شر ما خلاص می‌شود تا برود پیش زن و بچه‌اش؛

- بقیه را هم نمی‌دانم به چه فكر می‌كردند، اما من كه در این فكر بودم چرا از جمع 936 نفر عضو تهرانی ایمیل‌دار كلوپ چشمه، فقط 2 نفر آمده بودند؟ و پیش خودم نقشه می‌كشیدم مطلبی در وبلاگ چشمه بنویسم و دق دلی‌ام را سر آن‌ها كه نیامده بودند خالی كنم، حتی اگر به قیمت این تمام شود كه این وبلاگ را از دستم بگیرند.

 

به نقل از وبلاگ " لب چشمه"


نوشته شده توسط : پیام صبا